تبليغاتX
خاطره های سرخ آبی
خاطره های سرخ آبی
   

به نام حضرت دوست

    

 

(ما الان در کنار هم هستیم. توجه: رنگ بنفش ترکیب رنگ سرخ و آبی می باشد)

 

چند مدت پیش ما رفتیم پارک که قدم بزنیم.

یه جمعی را دیدیم که دور هم خوش بودن. پسره به دختره می گفت:بدش اذیت نکن

دختره هم شیطنت آمیزمی خندید

 بدبخت پسره نمی دونم چی بود که رنگ صورتش زرد شده بود

 یاد روزهایی که آبادان و خرمشهر بودیم افتادیم

- کمند یادته یه بار رفتیم بیرون کفش امیر از پاش در اومد؟

-آره توهم برش داشتی اونم دنبالت می گفت بده زشت توهم کله شق ترنمی دادی یادت چی گفتی؟

-آره گفتم:زشت اینه که همین طوری بری مهمونی .یادت آخرش چه طورکفش بهش رسید

-دایی داشت رد میشد که تو اونو بالا اوردی که بدیش به من خورد تو سر دایی جان

(ازخجالت داشتم آب میشدم)

-یه بار هم سهند می خواست ما رو با مارمولک مصنوعیش بترسونه که یه چاله جلو راهش بودبا سر خورد زمین

(بیچاره سرشو انداخت پایین. آخ هم نگفت

-مریم یادته داشتیم برمی گشتیم چقدر ناراحت بودیم

-آره امیر که داشت زار میزد گریه میکرد پاهاشو به درودیوارمی کوبیدکه بگید اینا برن

- نه بابا التماس می کرد که ما نریم( بچه ها اغرق بود شما جدی نگیرید. چه توقعی دارید؟هـــــــــــــــا ولی خوب معلوم بود که ناراحت بود)

راستی بعضی از بچه ها بهمون گفتن که شما خیلی دوستای خوبی هستید. جا داره اینو بگیم که ما در هیچ مساله ای با هم اتفاق نظر نداریم. تو هر مدت که همدیگر رو می بینیم بیش از هزار بار قهر و آشتی می کنیم. ما اصلا با هم تفاهم نداریم

ولی الان عاشق هم هستیم. (تا ده دقیقه ی دیگه خیلی عوض می شیم)

-خب امروز ماهم می خوایم با شما دوستان گل خداحافظی کنیم ولی برمی گردیم

-اونم نزدیکای عیدفطر به خاطر مدارس

دوستان گلم ما تا فعلاً ها در خدمتتون هستیم وجواب نظرات پر مهرتون را میدیم اما بعد ازاون...

- این چند روز هم باید دکور اتاقمون را برای مدارس تغییر بدیم به توصیه ی خانواده .توصیه که نه،  بیشتر هشدار (آخه بابای کمند استاده. خیلی سخت گیره برای مدارس)

-آره. باید دکورمون رو کتاب دفتری کنیم. سیستم رو هم از اتاق بیرون می کنن 

 

 


بچه ها تو این مدت نظرتو ن درباره ی خاطره هامون چیه؟

یا نظرتون درباره ی خود ما چیه؟

به نظرتون ما چه جور دخترایی هستیم؟

(این سوالات مربوط میشه به دوستانی غیر از امیر)

فراموشمون نکنین. نه که نظر دیگه ندید

 

 

خداحافظ

 

 

 

 

 

 

 

 

 
| نوشته شده توسط کمند و مریم
 
   

به نام حضرت دوست

                

واقعا عذر می خوام دوستان گلم،خب اینم ازخاطره

-مریم ،کمند بلند شید می خوایم بریم مزار شهداء(این حرف را عمه جان گفتن)

-وای دخترا می خوان آماده شن. تا اینا آماده شن من وسهند میریم یه چرخی بزنیم بر میگردیم.(این صدای امیر بود با این حرف دوست داشتم پاشم جوابش را بدم ولی خوب حوصله نداشتم)

من وکمند آماده شدیم ورفتیم پایین بابا که اومد قرار شد بریم ولی پدر گفت اول بزرگتر ها برن که شامل مادر بنده وعمه جان وریحانه کوچولو (پارتی داره) وشوهرعمه و عمو هستن

ناچاراً ما باید می موندیم وبا اون دوتا میرفتیم

بعد چند دقیقه بلاخره رسیدن داشتیم می رفتیم که تلفن امیر زنگ خورد. پیاده شد رفت جواب داد.چند دقیقه ای طول کشید. بعد هم سوارشد ورفتیم.

 وقتی رسیدیم مزار داشتیم پیاده می شدیم که امیر دوتا چادر گذاشت روی سقف ماشینوگفت: -گفتم شاید بخواید اینجا بپوشید ورفتن

من وکمند با اینکه دوست نداشتیم اما بلاخره تونستیم خودمون را متقاعد کنیم

ازپله ها بالا رفتیم سرگرم تماشا بودیم تنها چیزی که به چشم می خورد قبر بود اما قبر شهداء

وقتی نگاه می کردم به خودم فکر می کردم که وقتی من توی همچین قبری بخوابم چه اتفاقاتی بعدش رخ خواهد داد، آیا آماده چنین روزی هستم؟

بعد از مدتی به قبر مادر بزرگ وداییم رسیدیدم ما هم رفتیم دور قبر وای اگه من جای اونا بودم حالاچه حسی داشتم یه لبخند زدم توی خلوتم باهاشون نجوا می کردم کمند هم همین حال وهوارا داشت .من وکمند با دو شهید...

بلند که شدیم دیدیم دوباره اون دوتا دارن بدو بدو میکنن خنده مون گرفت به دویدنشون

نگاه کردیم دیدیم دارن سمت شربت نذری  می دون. شکمو ها. البته حق داشتند هوا یه نمه گرم بود .بعد هم نشستیم یه گوشه قرآن خوندیم .

اون دوتا روی سنگ قبرها که اون اطراف بود نشسته بودن. امیر داشت با یکی حرف میزد سهند هم گوش می کرد  آخه واکنش متفاوتی داشت ازپشت سررفتیم سراغشون البته آخر مکالمه ی اونا بود ولی یه صدای نازکی بود درآخر هم گفت:

-من الان کار دارم فعلا خداحافظ عزیزم

کمند که تعجب کرده بود. منم که تعجب تر کرده بودم. همین جوری با تعجب بهشون گفتیم :چیکار می کنید؟

اوناهم متوجه شدن ماهم دوتا پا داشتیم دوتا پا هم از هم دیگه غرض گرفتیم  دِبدو که رفتیم پیش بقیه

بعدهم خودشون رو رسوندن. اما دیگه نمی تونستن چیزی بگن فقط نگاه التماس آمیزشون را نثارمون میکردند منم گفتم:

-عموجان خسته ایم کی بر می گردیم

-باشه،امیر بدو دخترا رو برسان (اونم یه نیشخند زد که نگو)

-نه عمو مگه شما کی بر می گردید؟

-چرا تعارف می کنید  وظیفه اشه(اینو که گفت یه نیشخند جانانه هوالش کردم تا دلم خنک بشه)

-امیر بدو برو ماشین را روشن کن ببر دخترا رو.

مِن مِن کردیم اما فایده ای نداشت .بعد هم ما را تا ماشین همراهی کرد

-راستی امیرکلید خونه را که داری نه؟

-دارم بابا. شما برید ما دخترا رومیرسونیم(این را با لحن خاصی گفت اگه عمو نبود اگه نبود. )

البته جای نگرانی نبود. سهند داداش کمند بودش که حالا یه ادامه هایی داره که نمی خوام زیاد سرتونو درد بیارم

خب اینم از این(بازم طولانی شد).شرمنده چون آماریکسان بوداین طور شد بدرود.


آها راستی

تولد تولد تولدت مبارک

ایشا الله پیر شی

24ام همین ماه تولد امیره. تولدت مبارک. بابام هدیه هارو میاره. اینقدر پسرونه ست...

بچه ها اگه خواستین تولدشو تبریک بگین برین به آدرس پایینی

http://amirfokol.blogfa.com/

التماس دعا خدانگه دار...

 

 
| نوشته شده توسط کمند و مریم
 
   

یـه اتفاق بیست دارم خدمتتون

قبلش اینو بگم که ما از این به بعد همیشه جمعه ها آپـــــــــــــیم.یادتــــــــــتون نـــــــــــــره .          جـمـعـه ها

الان من و مریم کنار هم هستیم. اخه از دو روز پیش مریم خونه مون مونده بود

دیروز ارسلان، عموم (هنوز ازدواج نکرده24سالشه) با مادر بزرگم برای افطار خونمون دعوت بودن.من هم رفتم سلام کردم و برگشتم پیش مریم.

بعد از  افطار بابام و سهند و  ارسلان رفتن عیادت یکی از اقواممون که  بیماره

ما هم خونه بودیم با مادر و مادر بزرگم. داشتیم نظراتتون رو می خوندیم و جواب می دادیم که یهو صفحه مانیتور شروع کرد به بریک رفتن

 دیدم ارسلان گوشیش رو گذاشته بوده تو شارژ. گوشی رو برداشتم که از مانیتور دورش کنم چشمم خورد به مشخصات کسی که زنگولیده بود...! (آقای محبوبیییییییییان)

حدود ده باری زنگ زد. کلافه شده بودیم. مگه میذاشت یه ذره به شما برسیم (می بینین چقد ما خاطرتون رو می خوایم)

من بیخیال بودم ولی مریم یه فکر شیطانی به سرش زد گفت بذار جواب بدیم ببینیم این آقای محبوبیانِ سیریش کیه؟!! منم بدم نیومد و مجوزش رو صادر کردم و ....

و......   و.... . ..و ...

مریم جواب داد.......

 قیافش دیدنی شده بود. از اونجایی که ما ذهن هم رو می خونیم یه بوهایی بردم که این محبوبیانه قلابیه

وقتی مریم قطع کرد اولش خیلی شوکه شده بود. بعد تعریف کرد گفت: تا گوشی رو برداشتم دختره گفت: سلام خره ؟؟؟

جواب دادم خر خودتی؟ دختره که هل شده بود و ظاهرا اسمش محبوبه ست گفت تو کی هستی؟مریم گفت: تو کی هستی ؟

 و همینطور برو تا آخرش

کلی خنده بودن

دیگه زنگ نزد. ماهم بی خیال شدیم. قرار شد موقعیکه ارسلان اومد بهش بگیم که اوضاع زیاد خرابتر نشه

خواستیم که کسی نفهمه گفتم: ارسلان بیرون که  بودی آقای محبوبیان زنگ زد. گفتم نیستش

اون موقع صورت ارسلان سرخ شده بود که چی بگه

  -    شما باهاش صحبت کردی؟

  -  آره

 آره ؟؟؟

 -   آره

 -  خب؟

 -    خب

-   هوم؟

-    هوم

-    ... ؟؟؟

    -   ...

همینجوری بامون حرف می زد ما هم خودمون رو به نفهمی می زدیم

 و  همینطوری جواب می دادیم

آخر شب من و مریم رو کشوند بامون حرف زد که اینا رو سانسور کنیم بهتره

 راستی من اطمینان دارم که سهند با قشر دخترا کاری نداره (من و مریم از راه های مختلف امتحانش کردیم به قول امیر این ترفندها تو دنیای ما یه رازه)

 


می خوام اینو بگم که چرا بعضی از پسرا و همچنین بعضی دخترا اینجوری خودشون رو گول می زنن. از اعتماد خونواده سوءاستفاده می کنن

اگه به این می گن دوستی چرا قایمش می کنن؟

دوستان عزیز به نظر شما این دوستیا برای چی شکل گرفته؟

اگه درسته چرا مخفیانه این کارو می کنن؟

متأسفانه اینا تو جامعه ی ما یه معضل شده که خیلی باید درموردش بحث کرد

جون امیر () بدون جواب نریـــــــــــــــــــــــــــــد

 
| نوشته شده توسط کمند و مریم
 
   

 

به نام نامی دهنده ی نام

سلام به شما روزه داران

 نماز روزه هاتون قبول در گاه احدیت،ماه رمضان حال وهوای خودشو داره که با بقیه ی ماه ها متفاوت ،خوب خاطره ی امروز که تعطیلات نوروزی درخوزستان بودیم

صبح بود که دیدیم سهند(آق داداش کمند) وامیر(پسرعموی بنده وپسر دایی کمندجون) باز داشتند با این موهاشون ور می رفتند

متوجه شدیم می خوان برن بیرون ما هم نباید این فرصت را ازدست می دادیم تا اینا موهاشونو جمع وجورکرده فشن کنن ما هم تونستیم سریعاً آماده بشیم . داشتن ازخانه بیرون میزدند که مچشون را گرفتیم کمند گفت:سهند ما هم میایم.

-نمیشه کمند خانم میریم زود برمی گردیم

از اونجایی که میدونستیم دروغی بیش نیست ( چون بساطشون رو با خودشون برداشته بودن و همچنین سو‌‌ییچ ماشین عمو) من وارد میدان شدم وگفتم:سهند،امیر صبر کنید مامان اون کیف من را بی زحمت با خودت بیار

واینطورشد که ما راهی شدیم .آقایان برای تلافی قرار گذاشته بودند سریع رانندگی کنند که امیر این کار راهم کرد .اونقدرسریع که نگو ونپرس .

ما هم عاشق آرتیست بازی هر وقت ترمزمیکردند خودمون را به سمت جلو پرتاب میکردیم واز رانندگیش ایراد می گرفتیم. اما دفعه ی آخر چون هواسمون نبود وقتی محکم به جلو پرتاب شدیم هر دوبرگشتند گفتند:خوبید؟؟؟

بعد از یه سری ماجرای دیگه توماشین رسیدیم به بازاری به اسم امیری که در آبادانه

بازار بخاطر تعطیلات خیلی شلوغ بود. حتی نمی تونستیم برگردیم مجبوربودیم به راهمان ادامه بدیم .با هزار دردسر یه جای پارک پیدا شد.

وقتی پیاده شدیم، جاهایی که شلوغ بود، امیرو سهند دوطرف ما می ایستادن ودست هاشون  رو حلقه می کردن تا کسی به ما نخوره

این یکی از زیباترین لحظات زندگی ما بود که یه ذره از غیرت و حیای این پسرا رو دیدیم. البته فک کنم این غریضی باشه!

جفتشون برای من نامحرم بودن و اصلاًتوجه نمی کردند که خودشون هم نا محرم هستن .هی به ما می خوردن.

 من وکمند هم برای اینکه از این برخورد ها کم کنیم هی به هم نزدیک تر می شدیم

ولی کیه که توجه کنه .

 اصلاًبهشون نمی اومد با این تیپ این قدر غیرتی باشن البته نا گفته نمونه که یه زیر چشمی هم حواسشون به آدم های اطراف بود(به خصوص خانم ها)

حالا که تا اینجا رسیده بودیم می خواستیم من وکمند بریم بخریم اما مگه میذاشتن.

تا اینکه دور خوردیم و به ماشین رسیدیم.

وای اونجا که جهنم بود البته به خاطر شلوغی. داشتیم می رفتیم سمت ماشین که یک دفعه خودشون رو رسوندن گفتن :کجا؟ما هم گفتیم

-مبریم سوار ماشین بشیم مشکلی هست

-خوب مسئله ای نیست ،بریم

نمی دونم چرا اینطور شده بودن. وقتی هم که سوار شدیم من وکمند آروم صحبت می کردیم تا اینکه امیر گفت:

-چادر برای شما مناسب تر نیست؟

سهند هم ادامه داد:

-آره اتفاقاًبهتون میات باهاش خانم تر میشین.

من هم گفتم: شما که لالایی بلدین چرا خوابتون نمیبره ؟کمند ادامه داد:یعنی می خواید بگید همینجوری حجاب نداریم ؟ حرف حسابتون ازچادر پوشیدن ما چیه دیگه؟

منم گفتم: اصلا مگه حجاب مخصوص دختراست نه خیرهم .تازه اش شماکه ماشاءالله واسه خودتون که از این تصمیم ها نمی گیرید؟

اوناهم که بگی نگی ساکت بودن البته این ساکت بودندشون یه دلیلی داره آخه خودشون می دونن ما حوصله ی این حرفا را نداریم و از این حرفا خسته شدیم و اگر اونها باز هم ادامه بدن باز هم یه جوابی میدیم .

ساکت شدن چون می خواستند از یه راه دیگه این قضیه را ختم بخیر کنند.

 

برای شام هم به جای اینکه هواسشون به شام باشه خیره بودند به ما. اصلا نتونستم یه شام درست حسابی بخورم

می خواستم بلند شم که یکدفعه گوشی همراه امیر زنگ خورد (دوبس دوبس دوبس ...) نمی دونم کی بود که لقمه گیرکردتو گلوش شروع کرد به سرفه

 پارچ آب هم کنارمن بود مامان گفت: دختر یه لیوان آب بده رفت خفه شد بچه(!!) وقتی گفت بچه نزدیک بود بزنم زیر خنده   زود آب ریختم دادم بهش .همینجوری شام نخورده  بلند شد .

نمی دونم کی بود که سریع بلند شد رفت بیرون جوابشوداد. ولی میشه حدث زد (زود بگو کی بود)

اینم بگم که امیر تازگیا یه وبلاگ زده. شاید بعضیا بشناسنش. چون یه وبلاگ داشت که البته هم هک شد.

خود امیره


 خوب دوستان عزیز امیدوارم راضی باشید.  به نظر شما این آقایان که خودشون تیپ مناسبی ندارن چرا به ما گیر می دن؟

در ادامه دوست دارم بدونم موضوع بعدی در چه مورد باشه؟

1.ادامه ی این داستان(ماجراهای من وکمند)

2.درموردحجاب

نظرات شما باعث دلگرمی نویسنده خواهد شد. ماه رمضان را نیز هم از جانب خودم وهم  از جانب کمند به شما تبریک می گم .تا آپ بعدی به امید دیدار

                                                                                        

 

 
| نوشته شده توسط کمند و مریم
 
   

وطن علاف چاه جمکران شد‏        خرافاتش کران تا بیکران شد

زفرط ناامیدی خلق محروم          چنین با سر به چاه جمکران شد

بگو کافر شوید از مذهب جهل      که بهر شیخ و ملا خود دکان شد

بگوآقایتان در چاه نفت است        که چاه جمکران تقلید از آن شد‏‏

بگو پرهیز باید از خرافات         که عمری مایه‌ی رنج و زیان شد

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این متن رو یه روزی که داشتم نظرات شمارو می خوندم دیدم . خودتون قضاوت کنید، این چیزایی که این فرد نوشته حقیقت داره؟    اون حتی جرأت نکرد اسمشو بگه !!!

آیا واقعا ما علاف جمکران شدیم؟ آیا امام زمانمون به ما نیاز داره؟

امام زمان کجا و چاه نفت کجا !!!      اونوقت این فرد به ما چی میگه !!!!   

آیا واقعا ما مسلمونا از روی بیکاری و نا امیدی، امام زمانی برای خودمون ساختیم و هی از اون حرف می زنیم؟؟؟؟؟

همیشه ضد انقلابی ها وقتی که نمی تونن ما مسلمانا رو از اتحادمون جدا کنن، دست روی نقاط حساس اسلام و حکومت اسلامی می زنن. چون می دونن حضرت مهدی پشتوانه ی قوی حکومت ماست، می خوان اون رو از دید انسان های ساده اندیش خرافی کنن. اما اینطور  نیست!! نمی دونه با کیا طرفه!!

 

من تو این وب، روز نیمه ی شعبان برای ولادت امام عزیزمون یه ذره جشن گرفتم و از حرفای دلم گفتم، ولی انگار به اون کسیکه اینو برام نوشته توهین کردم !!!

نه من اصلا تو این وبلاگ با غیر مسلمونا حرفی ندارم. هیچکی تاحالا با این حرفا نتونسته مسلمونی رو از دینش منحرف کنه

n

کی گفته که امام زمان غایبه؟ مگه اینطور نیست که روز قیامت امام زمان یکی از شاهدا ست؟

به نظرتون چطور آقامون به اعمالمون شهادت می ده؟

تنها کسی می تونه ادای شهادت کنه که در اون صحنه حاضر باشه.اون حاضره 

m

گذشته از این وقتی ما در نماز هنگام سلام میگیم "السلام علیک یا ایها النبی..." خب "علیک"یعنی بر تو .مگه پیامبر روبروی ما نشسته که اینطور بگیم.چرا نمی گیم"السلام علیه"پس بدونید خبریه؟

خدا داره اینو تو نمازیادمون می ده که همه ی انبیاء حاضرند...

به این نکته توجه کنید: ما می گیم "وعجل فرجهم" چرا نمی گیم "وعجل ظهورهم"

"وعجل فرجهم" یعنی تعجیل کن در گشایش کارآنها

تا حالا دقت کردید که کار اونها چه گره ای داره که باید با دعای ما باز بشه؟

این گره همون مزاحمت های سر راه تحقق حقه. یعنی اون چیزهایی که تا الان مانع تشکیل حکومت امام زمان شدند. این مزاحم ها هستند که گره ی کار انبیاء اند. شیاطینی از جنس انسان...

حرف از غیبت نزنید. بعد از خدا هیچکس به اندازه ی امام زمان به اعمالمون ناظر و حاظر نیست.

 

o

 

   آقا بیا یعنی چه؟

بیایم این جمله رو اینطوری تفسیر کنیم که آمدن آقا یعنی تشکیل حکومت. نه انتظاربرای ظهور.

 

  پس نگیم دعا جهاد تا ظهور. باید بگیم :

                                                                دعا جهاد تا فرج

                                                                               انشاءالله

 
| نوشته شده توسط کمند و مریم
 
   
به نام حضرت حق
سلام بایه دنیا آرزو بایه دنیا امید بایه دنیامهربونی به شمادوستان مهربون،کمند که منو کلافه کرده بود هی می گه آپ کن اگه آپ نکنی منم دیگه آپ نمی کنم جاداره اینجاهم ازکمندعزیزم و هم از شما دوستان خوبم عذر خواهی کنم ،این خاطره مربوط به وقتی که با خانواده ی عمه(کمند اینا)وعمو به شلمچه رفتیم.
اول راه شلمچه مجبور بودیم چادر بگیریم تابتونیم واردبشیم
چادرکه گرفتیم سرکردیم اولین باری بودکه چادرمی پوشیدیم داشتیم راه مونو می رفتیم که یکهو صدایی که شبیه به بمباران که در زمان جنگ بود به گوشمان رسید.ما هم سرمان را پایین آوردیم که متوجه شدیم ساختگیه !!!
وای همه داشتن نگامون می کردن .ماهم سرمونو از خجالت پایین انداختیم .خانواده که جلوتر بودند به نوبت برگشتن نگامون کردن ومی خندیدن. منم هواسم به آنهابود که یکدفعه چادر سد راهم شد وافتادم
 اینو دیگه چی کارکنم(داشتم از خجالت آب میشدم) زود بلند شدم که عمو اینا متوجه نشن.
 کمند که داشت می خندید و عقب عقب راه می رفت یه هو خورد به یه پسره
پسره هم نمی دونم به کمند فک کنم گفته بود که ببخشید ما خوردیم به شما !!!
تا آخرش هم دنبالمون بود
 
lkguuiotylkguuiotylkguuiotylkguuiotylkguuiotylkguuiotylkguuiotylkguuiotylkguuiotylkguuiotylkguuiotylkguuioty
فهمیدم خانواده به چی می خندیدند به چادرپوشیدن من و کمند ، من که چادرم داشت جارومیزد.
کمند که چادر از سرش افتاده بود روشونه هاش وتازه با زمین هم قهر بود وقتی به کمند گفتم هردومون زدیم زیر خنده
 یه جاهایی روحصارکشیده بوندن چون هنوز مینا خنثی نشده بودن .جلوتر که رفتیم رسیدیم به یه مسجد که چندشهیداونجا قبرشون بود . البته شلمچه که هرقدمش یه شهید برای بودن ما جون داده.
وقتی واردشدیم عکس چندشهید رو زده بودند یکیشون خیلی بدبودهر چی جلو ترمی رفتیم متاثرتر می شدیم یه جا عکس یه شهید که فقط تکه هایی ازبدنش پیدابود. یکی دیگه که کاملا یادم نمیات دست یا پاهاش قطع شده بود(واقعا که عکسارو میدیدم ازخودم می پرسیدم اینا چه کردند و من چه خواهم کرد)بعدهم رفتیم جایی که شهدا دفن بودن فاتحه خوندیم وبیرون رفتیم
بعد نشستیم لب تابامونو دراوردیم تا یکم لاف بیایم شروع کردیم باهم چت کردن خیلی خنده داربود اصلا متوجه نشدیم چقدرطول کشید که یکدفعه امیراومد وگفت جا موندیم!!
من و کمند که جا خوردیم گفتیم :چی گفت؟؟؟
- پاشید البته حالاحالاها طول می کشه که پدرم بقیه روبرسونه وبرگرده .ما هم خستمون شده بود کلی .
خیلی گرم بود (وسط ظهری) کمند که از گرما گریه اش گرفت .
 امیرفقط بهش می خندید. به من گفت تونمی خوای گریه کنی بعدهم جلوتررفت منو کمند هم توافق کردیم دیگه ازجامون تکون نخوریم همون جاموندیم وقتی متوجه نبود ما شد برگشت دید که همون جاایستادیم خودشم ایستاد کولشوبازکرد سه تابطری آب گرم(نمی دونم کی واز کجا گرفته بود) در آورد به هرکی یه دونه داد. ماهم که خیلی گرممون بود با ولع خاصی آب خوردیم لیوان هم نیاورده بودیم مجبوربودیم هوایی بخوریم. وای من که نصفشو روخودم ریختم کمند نامرد هم با امیر که ازخداخواسته بودشروع کردن به خنده کردن بعدهم من برا طلافی رو کمند آب ریختم کمند هم لووووووس!!!!
اون هم روی من آب ریخت نمی دونم کدوممون بود که حواسمون نبود که یه قطره روامیر ریخت اون هم تمام آب بطریشو رو سرم ریخت (خداییش از کمند خیلی می ترسه) بعد هم فرار کرد.
ماهم بدو بدو دنبالش بودیم که آب بپاشیم
هر کی ردمیشد نگامون میکرد
آخراش تونستم برسم و رو امیرآب بریزمuiopy9
 
بعد هم متوجه شدیم که عمو اومده بود و با کمند داشتن به ما می خندیدن(البته فاصلمون زیاد نبود)
بعد هم که سوار ماشین شدیم.عمو قرار بود کولرو خاموش کنه اما نذاشتیم که بعدش مایه سرماخوردگی شدید گرفتیم که دیدنی بود
 
 
uryrut
 
راستی بچه ها شما تاحالا شلمچه رفتید؟دوست دارم بدونم نظرتون درمورد شهدا وآزادگان وچادر چیه؟خوشحال میشم جواب بدید.
همچنین سالروزبازگشت آزادگان به میهن عزیزمان رابه شما عزیزان تبریک می کنم.
وای دومین آپ و اینقدرطولانی واقعاعذرمی خوام .
خب دوستان گلم نظر فراموش نشه
به پاین آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است
 
| نوشته شده توسط کمند و مریم
 
   

 

fght

در ایام تعطیلات نوروزی طی مسافرتی با اهل خانه و همچنین با حضور افتخاری خانواده ی محترم دایی (مریم اینا) ، سربه دریای نیلگون خلیج فارس گذاردیم و به مدت چهار روز در بندری به نام بندر دیلم اقامت گزیدیم.

درزمان حضور گرممان، مریم از ترس دریا و خرچنگهایش (ما که چیزی ندیدیم!) پایش را تا نزدیکی ساحل بیشتر نمی برد.( البته نه تا آخر روز آخر)

روز آخرحضورمان در این مکان، برای عرض ادب به ساحت مبارک خلیج فارس شتافتیم .

مانیز اندک وقت باقیمانده را مغتنم دانستیم و از آنجایی که هیچ فرد مذکری از دوردستها دیده نمی شد دوپایی  عمل شیرجه اندرون آب را به مرحله عمل رسانیدیم که خوشبختانه این عمل ما موجب تزکیه ی جسممان گردید.( نکته: شنا در دریا با عینک مخصوص الزامی است)

ولی در آن میان مریم باز هم فقط نظاره گر این صحنه های اکشن من بود وبس

پدر که اطراف را با بیش از هزار چشم می پایید وقت را برای آموزش دختر دایی جان از جانب من غنیمت شمارید و او را به من سپارید.

من نیز با تجربه ی چندین و چند ساله ای که در این زمینه کسب کرده بودم او را تا سر حد مرگ کشانیدم .(منظوراینکه از ساحل خیلی دور شدیم) در یک لحظه ، مریم با کمال ناباوری خود را در میان انبوه آبی مشاهده نمود. ما نیز که از ابتدا انگیزه ی خنک کردن دلمان را در سر می پروراندیم او را به طرف پشت سر هولانیدیم  که او هم با ریختن آب شور دریا به دالان چشمان مبارک بنده محبتمان را همی جبران نمود و... .

اگر روزی با پدیده ی ترس از دریا مواجه شدید به ادامه مطلب رجوعکی کنید.

در آنجا طریقه آموزش آن را برای درخواست کنندگان عزیز مورد شرح قرار دادیم.

                                                

                                                    هم اکنون نیازمند نظرهای پربارتان هستیم

 
| نوشته شده توسط کمند و مریم |ادامه مطلب ...
 
   

به نام خداوندگار   وسلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

شعبان شد وپیک عشق از راه آمد

                                        عطر نفس بقیة الله آمد

با سجاد و ابوالفضل و حسین

                                       یک ماه و سه خورشید در این ماه آمد

 

اعیاد شعبانیه بر همه مسلمانان مبارک باد                          

یه ذره حرف تو دلمه،خوشحال می شم که بخونیش و خوشحال تر می شم که با نظراتت خوشحالم کنی.

s

 

امروز  روزغریبیه. روز ولادت مردی که عزیزه ولی غریب ، نزدیکه ولی دور...

نه نه   اون نه غریبه نه دوره بلکه ماییم که غریبش کردیم . به ما خیلی نزدیکه ولی ما فکر می کنیم دوره...

wwwwwwww

الان سالها گذشته ولی غمهای او پایان نیافته و هر روز غصه های جدیدی  برقلب مهربانش سنگینی می کنه.

عزیز زهرا که چشمهاش بدر مانده تا ما از سفر گناه باز گردیم.ما غیبتشون رو بهونه ای برای بازیگوشی های خودمون قرار دادیم. ما نباید بگیم غایب است بلکه ما غایبیم  و به سفر غفلت رفته ایم .

عمریست که از حضور او جا ماندیم                       

                                             در خلوت سرد خویش تنها ماندیم

او منتظرست  که ما برگردیم                              

                                             ماییم که در غیبت کبری ماندیم

     d                                   

 

او صدها و هزاران ساله که تنها زندگی کرده ولی زندگیش در زمان ما تنهاترین تنهایی را براش رقم زده .                         

       او در اوج تنهایی بسر می بره، دلش شکسته

 

آیا شهدا به ما نیاموختند زندگی یعنی فدا کردن جان و مال برای امام زمان علیه السلام ؟برای روزی که میات و حکومت می کنه؟

زمان ما اوج تنهایی آنحضرته

عده ای ازمردم می گن که ما دلداده ی او هستیم و منتظر ظهورش . ولی اگه زندگی اینهارو بررسی کنیم می بینیم که اینا جز حرف چیز دیگه ای نمی زنن.

اگه بهش بگی که به طور مثال گوشی همراهتو  دو دستی به امام زمانت بده، دستاش برا این کار می لرزه.چون چیزایی تو گوشیش داره که...

  x       x                                            

 

باید یه کاری بکنم

برای اینکه بتونم از ته دل این انتظار رو برای کسی که وجودش از جنس نوره و روحش نفسه و دلش دریاست نشون بدم باید به طور اساسی تغییر کنم . سالهاست که با جمله ی (گر خواهی نشوی رسوا،همرنگ جماعت شو)زندگی کردم. اما الان می خوام با این جمله زندگی کنم:

(همیشه دنیا اون راهی رو که درسته نمی ره ، تو باید راه درست رو از بیراهه تشخیص بدی  و زمانی که دنیا بیراهه رو جلوی تو گذاشت، حسابتو باهاش سوا کنی)

می تونم از همین الان شروع کنم. از همین الان با یه بسم الله شروع کنم. بسم اللهی که دل منو تکون بده .از خدا می خوام که دلم طاقتشو داشته باشه.طاقت اینکه اگه دیگرانو دیدم که دارن حال زندگی رو همه جوره می برن ، خدایا دل من طاقت همراه نشدن با اونا رو داشته باشه.

                               برای سلامتی امام زمان علیه السلام  صلوات

 

 
| نوشته شده توسط کمند و مریم
 
   

ماه من غصه چرا تومرا داری و من هرشب و روز آرزویم همه خوشبختی توست

ماه من دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست که خدا را دارند

                                                                                     بدون تو می میرم

{این شعره  از اول صبح تا الان تو ذهنم بود، اینو از زبون یه دوست که الان دیدنش محاله شنیده بودم و گاهی اوقات بیشتر از هزار بار با خودم زمزمه اش می کنم. همینجوری گذاشتمش که شاید ...}

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبی؟ممنون . من خوب تر از تو ام

نمی دونم این مودم ما چی شده بود، قاطی داشت. به خاطر همین، از کافی نت دارم آپ می کنم .آخه بیرونم . دیدم سر راهمه

تو این مدتی که نت نبودم دلم براتون خیلی تنگ شده بود.

می دونید بوی چی میات؟

نمی دونید؟ واقعا نمی دونید؟

   بوی مدرسه میات دیگهفقط یه ماه ونیم  مونده. نمی دونم چرا از اومدن مدرسه اینقده  می ترسم. می خوام برم سوم تجربی. بخاطر کشوری بودن امتحانات خیلی باید درس بخونم.

اینجا(کافی نت) راحت نیستم . یه آقاهه مثل اینکه داره چت می کنه ولی انگا داره فوضولی می کنه. آخه تمام وقت حواسش پیش منه.

وای آقا چشماتو ببر تو کامپیوتر خودت. چارچشمی چسبیدی به صفحه من. برو اونور

همینه دیگه کافی نت این حرفارم داره

خب بهتره  برم سراغ یه بحث بهتر.

3

2

1

 

ما تعبیر رویایی هستیم که دیروز برای فردا دیده بودیم...پس سلام بر امروز...سلام بر بهارو سلام بهار....خدانگهدار....

اینو یادتونه، معلومه که یادتونه

 اینا رو چی؟ میشناسید؟

کیوان و محسن

بابا من قاطی زدم امروز، اینجوری نیگام نکن. آخه...

دیروز یه سری مهمون از خوزستان اومدن کرج . سه تا هم بچه دارن.اسماشون هم امیر و ریحانه و رامین هست.

 خونمون رو بردن رو هوا.حالا این که شلوغن هیچ. نمی دونم چرا یه جورین

 مثال می زنم

امروز صبح که از خواب بیدار شدم مشاهده نمودم که همه دمپایی ها خیسه.خیلی چندشم شدایییییش

یا همین تازه نشسته بودم تو اتاقم  که یه دفعه در باز شد. قلبم از جاش کنده شد  آخه آدم ناحسابی ، در 60درصد  مواقع آدم توی اتاقش کار شخصی انجام می ده@

فک کنم می خوان یه هفته ای اینجا باشن

  ولی کلا خیلی با حالن. آخه یه دفعه همه ساکت نشسته بودیم . با خودم گفتم منم یه حرفی زده باشم. جاهای دیدنی اینجا رو بهشون معرفی کردم. اولش همه سکوت کرده بودن، از اونجایی که اونا اهل آبادان هستن ولاف آبادان در همه جای ایران مشهوره ، امیر ساکت نماند وگفت از هر چی که تو گفتی ما قشنگ ترشو آبادان داریم. بازارای قشنگشون که امیری و کادوس1و2و3و4و5و6هست تا اروند کنار و قایق سواری. خیلی از اونجا حرف زد.انگار که داره از پاریس حرف می زنه. آخرشم من بهش گفتم: که تا حالا از نزدیک لاف آبادان رو نشنیده بودم. امیر هم گفت: اینا لاف نیست و از این صحبتا.

اما من که می دونم اینا همه لافه

ولی خیلی خوووووووبن. اینقدر تو این دو روز خندیدم که حد نداره. انگار تمام جوکای دنیارو گذاشتن تو وجود آبادانیا. لهجشون رو باید بشنوی. لهجه شون هم مثل لهجه تو فیلما نیستا. خیلی قشنگ تره.

خب زیاد ازشون تعریف کردم. امیدوارم خدا از این مهمونا نصیب شما هم بکنه. آمین

 

این قصه ای که برات گذاشتم رو خیلی دوست دارم. همین جوری ، ربطی هم نداره . خیلی قدیمیه ولی قشنگه .خوب دیگه من باید برم      بای بای

اوه نه  ، می خواستم بگم نظر بده، نظر خوبه حالا اگه چندتا شد هم اشکالی نداره. از نظر من هیچ موردی نداره. می تونی نظر هر چندتا که می خوای بدی.

راستی می دونستید که فیلم بازپرس داره یه جا تو راه تهران-کرج ساخته می شه. طرفای پیست سوارکاریه که اسمش یادم نمیات . اینا حرف من نیست .مریم بهم گفت.

حالا با اجازه شما و اینکه من همچنان دوستت دارم و خوشحال می شم که نظر زیاد بدی و از این چیزا، باهات خداحافظی می کنم تا آپ دیگه

 

ابراز عشق

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز

 

عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند و خلاصه از این صحبتا

 

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی

 

تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل

 

رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .

 

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه

 

نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک

 

ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار

 

کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به

 

گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .

 

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

 

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

 

 

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است ! راوی جواب داد: نه، آخرین

 

حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت

 

همیشه عاشقت بود. ››

 

قطره های اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی

 

حمله می کند که حرکتی انجام دهد و یا فرار کند. پدرم در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش مادرم را از

 

مرگ نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

                                                                                  

                                                                              منتظر نظرای قشنگت هستم عزیز
 
| نوشته شده توسط کمند و مریم
 
   

سلام بچه ها.حالتون خوبه؟امیوارم که همیشه خوب باشید.من آرزومه که همیشه خوب باشید(به سبک عباس غزالی)

همینطوری حوصلم سر رفته بود اومدم.

میدونید...

که امروز شنبه ست. روزی که بوم سفید می ده.نصفشم دادمنظورم ظهره

امروز بوم سفید می ده .ولی من که دیگه ذوق دیدنشو ندارم

فکرشو بکنید. دلیل ارتباط الانمون چیه؟چطور شد که ما الان داریم با هم ارتباط برقرار می کنیم؟ همون بوم سفیدی که ما رو به هم پیوند زد...آی مسوولان بوم سفید،آی خانم اسماعیلی، اِ ببخشید آقای اسماعیلی (آخه من و مریم بین همی به آقاها میگیم خانم) می بینی چه جوری مثل ابر تابستونی گریه می کنیم.دوستان گریه نکنید،خواهش می کنم آروم باشید        راستی

یه مژده برای کسایی که تاحالا آقای بوم رو ندیدن (البته فقط تهرونیا)آقای بوم تو شبکه تهران،ساعت 3ظهر مجریه.اسم برنامه شون سه نقطه ست.موضوعشم یه ذره برای ما ناجوره.اینارو مریم بهم گفته.من که نمی بینمش

دستم خسته شد.تابعد

دوستتون دارم

 
| نوشته شده توسط کمند و مریم