ماه من غصه چرا تومرا داری و من هرشب و روز آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست که خدا را دارند
بدون تو می میرم
{این شعره از اول صبح تا الان تو ذهنم بود، اینو از زبون یه دوست که الان دیدنش محاله شنیده بودم و گاهی اوقات بیشتر از هزار بار با خودم زمزمه اش می کنم. همینجوری گذاشتمش که شاید ...}
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خوبی؟ممنون . من خوب تر از تو ام
نمی دونم این مودم ما چی شده بود، قاطی داشت. به خاطر همین، از کافی نت دارم آپ می کنم .آخه بیرونم . دیدم سر راهمه
تو این مدتی که نت نبودم دلم براتون خیلی تنگ شده بود.
می دونید بوی چی میات؟
نمی دونید؟ واقعا نمی دونید؟


بوی مدرسه میات دیگه
فقط یه ماه ونیم مونده. نمی دونم چرا از اومدن مدرسه اینقده می ترسم. می خوام برم سوم تجربی. بخاطر کشوری بودن امتحانات خیلی باید درس بخونم.
اینجا(کافی نت) راحت نیستم . یه آقاهه مثل اینکه داره چت می کنه ولی انگا داره فوضولی می کنه. آخه تمام وقت حواسش پیش منه.
وای آقا چشماتو ببر تو کامپیوتر خودت. چارچشمی چسبیدی به صفحه من. برو اونور
همینه دیگه کافی نت این حرفارم داره
خب بهتره برم سراغ یه بحث بهتر.
3
2
1
ما تعبیر رویایی هستیم که دیروز برای فردا دیده بودیم...پس سلام بر امروز...سلام بر بهارو سلام بهار....خدانگهدار....
اینو یادتونه، معلومه که یادتونه
اینا رو چی؟ میشناسید؟

بابا من قاطی زدم امروز، اینجوری نیگام نکن. آخه...
دیروز یه سری مهمون از خوزستان اومدن کرج . سه تا هم بچه دارن.اسماشون هم امیر و ریحانه و رامین هست.
خونمون رو بردن رو هوا.حالا این که شلوغن هیچ. نمی دونم چرا یه جورین
مثال می زنم
امروز صبح که از خواب بیدار شدم مشاهده نمودم که همه دمپایی ها خیسه.خیلی چندشم شد
ایییییش
یا همین تازه نشسته بودم تو اتاقم که یه دفعه در باز شد. قلبم از جاش کنده شد

آخه آدم ناحسابی ، در 60درصد مواقع آدم توی اتاقش کار شخصی انجام می ده@
فک کنم می خوان یه هفته ای اینجا باشن
ولی کلا خیلی با حالن. آخه یه دفعه همه ساکت نشسته بودیم . با خودم گفتم منم یه حرفی زده باشم. جاهای دیدنی اینجا رو بهشون معرفی کردم. اولش همه سکوت کرده بودن، از اونجایی که اونا اهل آبادان هستن ولاف آبادان در همه جای ایران مشهوره ، امیر ساکت نماند وگفت از هر چی که تو گفتی ما قشنگ ترشو آبادان داریم. بازارای قشنگشون که امیری و کادوس1و2و3و4و5و6هست تا اروند کنار و قایق سواری. خیلی از اونجا حرف زد.انگار که داره از پاریس حرف می زنه. آخرشم من بهش گفتم: که تا حالا از نزدیک لاف آبادان رو نشنیده بودم. امیر هم گفت: اینا لاف نیست و از این صحبتا.
اما من که می دونم اینا همه لافه
ولی خیلی خوووووووبن. اینقدر تو این دو روز خندیدم که حد نداره. انگار تمام جوکای دنیارو گذاشتن تو وجود آبادانیا. لهجشون رو باید بشنوی. لهجه شون هم مثل لهجه تو فیلما نیستا. خیلی قشنگ تره.
خب زیاد ازشون تعریف کردم. امیدوارم خدا از این مهمونا نصیب شما هم بکنه. آمین
این قصه ای که برات گذاشتم رو خیلی دوست دارم. همین جوری ، ربطی هم نداره . خیلی قدیمیه ولی قشنگه .خوب دیگه من باید برم بای بای
اوه نه ، می خواستم بگم نظر بده، نظر خوبه حالا اگه چندتا شد هم اشکالی نداره. از نظر من هیچ موردی نداره. می تونی نظر هر چندتا که می خوای بدی.
راستی می دونستید که فیلم بازپرس داره یه جا تو راه تهران-کرج ساخته می شه. طرفای پیست سوارکاریه که اسمش یادم نمیات . اینا حرف من نیست .مریم بهم گفت.
حالا با اجازه شما و اینکه من همچنان دوستت دارم و خوشحال می شم که نظر زیاد بدی و از این چیزا، باهات خداحافظی می کنم تا آپ دیگه
ابراز عشق
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز
عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند و خلاصه از این صحبتا
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی
تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل
رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه
نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک
ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار
کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به
گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است ! راوی جواب داد: نه، آخرین
حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت
همیشه عاشقت بود. ››
قطره های اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی
حمله می کند که حرکتی انجام دهد و یا فرار کند. پدرم در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش مادرم را از
مرگ نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
منتظر نظرای قشنگت هستم عزیز